تبليغاتX
کوچولوی من
کوچولوی من

عشق من و عشقم

خیلی وقته که نتونستم آپ کنم نمی دونم چرا حسابی تنبل شدم

اینمدتی که نبودم یه روزش رو رفتیم تولد امیر محمد گلم (۲۳ دی ) همه بچه ها شیرجه می زدن روی کیک آرتین هم هزار بار شمع فوت کرد

 

اونجا دوچرخه المانی روبرداشته بود و کل مهمونی با دوچرخه اون مشغول بود اعتیاد پیدا کرده نمی دونم باهاش چیکار کنم بعضی مواقع دوچرخه رو قایم می کنم ولی بس که التماس می کنه مجبور می شم بیارمش بیرون آخه نمی دونید چه حرکاتی رو انجام می ده مثلا روی صندلی دوچرخه سرپا می ایسته

چن روزی هم که مامانم اومده بود حسابی بهش عادت کرده بود وقتی مامان رفت آرتین خواب بود وقتی بیدار شد همه جا دنبال مامان منیر بود

آرتین عاشق کتابه هر جا که می ره با خوش می بره به عکسا نگاه می کنه و یه توضیحاتی رو به من می ده که اون بچه داره چیکار می کنه

توی یکی از کتاباش بچه ها رو با شکلای مختلف صورت آشنا می کنه یه بچه ای هست که ناراحته گیر داده  به اون می گه چرا نی نی گریه می کنه ؟

می گه نی نی آم نه؟ (یعنی نی نی غذاشو نخورده) مامانش دوا ؟ (یعنی مامانش دعواش کرده )

آرتین خیلی وابسته لیلا شده وقتی خونه ست مدام سراغش رو می گیره نمی دونم چیکار کنم امروز هم از شانسمون لیلا می ره تهران موندم با دلتنگی خودم و آرتین چیکار کنم.

زحمت آرتینم رو هم باید بابا امیر بکشه و خونه بمونه

آرتین موقع خوابیدن اصرار داره که همه باهم بریم بخوابیم و هی می گه ده تایی یایایی (یعنی سه تایی لالا کنیم)

لباساش رو خودش می پوشه و می تونه در بیاره و زود می بره می ذاره داخل کمدش

مستقل تر عمل می کنه ولی شیطون تر شده نقاشی می کشه و مبلای خونه از دست مدادشمعی های آرتین جون سالم به در نمی برن

اتاقش رو مرتب می کنم و توی یه چشم به هم زدن به هم می ریزه همه اسباببازیاش رو کنارش می خواد دیگه خسته شدم الان دیگه سعی می کنم حساسیت به خرج ندم چیکار کنم من یه مامان کارمندم که بچه کوچولوی شیطون دارم اگه یه زمونی یه مهمونی سرزده اومد باید درکم کنه

خونه مادرشوهرم آرتین داشت شیرش رو می خورد هستی هم زود رفت شیشه اش رو از توی یخچال برداشت آورد و پیش آرتین دراز کشید بعدش المان بهونه گیری کرد و شیرش رو توی شیشه خواست بخوره خلاصه فقط در حال تقلید کردن از هم هستن

آرتین و ابراز محبتش به پسر دائیش امیر محمد

این پارکینگ کادوی تولد خاله سانازه آرتین خیلی دوسش داره

اینجا داره از من می پرسه چی بیشاژه؟(چی بسازم) منم بهش می گم برج بساز اونم اعتراض می کنه می گه نه ماتین(ماشین)

ماتین رو نتونسته بسازه رفته سراغ پارکینگش بهش گفتم آرتین چقدر با پارکینگت بازی می کنی یه کمی هم با اسباب بازیای دیگه بازی کن اونم ماشین سبزش رو انتخاب کرد

و اما اینم جذابترین مرد سال۲۰۱۰ آرتین رادمهر

من فدای تو بشم با این فیگورای قشنگی که می گیری

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 13 بهمن1388ساعت 13:19 توسط مامان آرتین|

آرتینم زمان داره به سرعت می گذره و تو باسرعتی بیشتر داری بزرگ و

بزرگتر می شی می خوام زمان از حرکت بایسته می خوام از لحظات با تو

بودن بیشتر لذت ببرم این دو سال نمی دونم چطور گذشت

 

کاش این امکان وجود داشت که مدام پیشت باشم باهات بیشتر وقت

بگذرونم ولی متاسفم که باید سر کار بیام و ۸ ساعت بدون تو سپری بشه

الان دیگه یه گل پسر دو ساله شیطون شدی که مدام روی مبلا و میزای

خونمون راه می ره

دیروز به خاطر امنیت بیشتر تو کمی مدل خونه رو عوض کردم چون با مدل

قبلی مدام روی میز ناهارخوری بودی برات فضاسازی کردیم الان خیلی بهتر

 با دوچرخه ات توی خونه می چرخی

 

دیگه صندلی غذات رو دوست نداری و می خوای که روی صندلی کنار ما

بشینی ۵ شنبه هم موقع ناهار خوردن پات رو فشار دادی به پایه میز و توی

یه چشم به هم زدن با سر زمین خوردی خیلی گریه کردی عمر مامان دلم

لرزید خیلی ترسیدم

 

دیروز هم موقع باز کردن در شصت پات موند زیردر اولش گریه نکردی ولی

 بعد از ظهر تا از خواب بیدار شدی زدی زیر گریه و پاتو نشون می دادی الهی

 من فدات بشم که مدام تو یه چیزیت می شه

 

مدام بهونه خونه خاله لیلا رو می گیری و مامان ی یا رو می خوایی دیشب

 چقدر به خاطرش گریه کردی

یه هفته ست که مامان جونی از ارومیه اومده چقدر این یک هفته زود و

خوش گذشت کاش می شد مامان همیشه اینجا بود کاش...

 

این پست رو می خوام به عکسای آرتین با لباسای دخترونه اش اختصاص

بدم آخه خواهر زادم گهگداری به آرتین لباسای دخترونه می پوشوندو عکس

 می گرفت منم به یاد ایامی که می شد سر همه کلاه گذاشت و دختر

جاش زد این عکسا رو می ذارم آخه الان دیگه قیافه اش کاملا پسرونه شده

 

 

 

 

   

نوشته شده در شنبه 3 بهمن1388ساعت 10:18 توسط مامان آرتین|

این روزا سرم خیلی شلوغه تغییر کاری داشتم اسباب کشی و آموزش حسابی مشغولم کرده بود

الان دیگه با ساناز دوست عزیزم یه جا کار می کنیم مدام می بینمش و از دیدنش بسی خرسندم

۵ شنبه ۲ ساهت مرخصی گرفتم و رفتم خونه و با لیلا آرتینم رو بردیم بهداشت برای کنترل دو سالگی

آرتین من با قد ۱۰۲ سانت و وزن ۱۸ کیلو دو سالگیش رو تموم کرد

از بهداشت گفتن که اضافه وزن داره معرفی دادن ببرم دکتر تغذیه با دکترش صحبت کردم گفت که لزومی نداره و نسبت به قدش خوبه

خلاصه ۵ شنبه مادرشوهرم و لیلا اینا اومدن خونمون برا آرتین یه تولد چن نفره مختصر گرفتیم البته ساناز و سلین و احسان هم مارو شرمنده کرده بودن تشریف آورده بودن و یه کادوی خیلی خوشگل برا آرتین آورده بودن

بچه ها خیلی خوش گذروندن به ماهم خوش گذشت آرتین از صبح که بیدار شده بود مدام می گفت تووده منه و نانای می کرد الهی قربونت برم من که عاشق تولدی

آرتینم دوساله که وارد زندگی من و بابایی شدی و باعث شدی ما معنی عاشقی و دوست داشتن رو بیشتر بدونیم بیشتر شاکر خدا باشیم و به خاطر این هیه گرانبها همیشه ازش ممنون باشیم

وقتی بهت زل می زنم تموم این دوسال مثل یه فیلم تلخ و شیرین از جلوی چشام رد می شه دوسالی که من و بابایی با به دنیا اومدنت پر کشیدیم و پر از شادی و شعف شدیم با بیماریت شکستیم اشک ریختیم دست به دامن خدا شدیم تورو ازش بار دیگه سالم خواستیم و خدای ما اونقدر مهربون بود که بعد از دوماه بستری شدن تورو به ما دوباره هدیه کرد و مارو در برابر عظمتش در برابر مهربونیش دوباره به سجده آورد تو بهونه زندگی ما بودی موندی تلاش کردی مقاومت کردی و به همه ثابت کری مارو دوست داری و می خوایی پیشمون بمونی و تاج سرمون باشی دلخوشیمون رو کامل کنی پیشمون بمونی تا مامان و بابا رو از حال زاری که داشتن نجات بدی تو موندی و دکترا هم این موندنت رو معجزه ای باورنکردنی دونستن و ما از شادی توی پوست خودمون نگنجیدیم

تو تا ۹ ماهگی همراه ما روزای سختی رو گذروندی رد سرسوزنایی که روی دستای تپل و کوچولوته همه اینا رو به رخ من می کشه و منو آتیش می زنه

آرتین چقدر داشتنت لذت بخشه چقدر دیدن بزرگ شدنت و قد کشیدنت غرور بخشه من مست غرورم چون مادرم مادر فرشته ای مقاومی مثل تو مست غرورم چون خدای من ما رو خیلی دوست داشت

توی این یک سال هم یاد گرفتی راه بری از پله ها بالا و پائین بری و دو چرخه سواری کنی و کمابیش حرف بزنی از لحاظ یادگیری پیشرفت کنی و همه مارو که نگران رشدت بودیم خوشحال تر کنی

آرتینم پسر مهربونم همیشه کنارم سالم بمون چون برای نفس کشیدن به وجودت احتیاج دارم خدایاهیچ مادری رو از این دلخوشی محرو نکن.......   

تبریک جانانه هستی به آرتین

نوشته شده در چهارشنبه 23 دی1388ساعت 11:48 توسط مامان آرتین|

امروز تولد دوسالگی آرتینه

پسر گلم تولدت مبارک

همیشه برات بهترینها رو آرزو می کنم

عزیزترینم تمام زیباییهای دنیا تقدیم تو

یه تولد کوچولوی سه نفره امروز برای آرتینم می گیرم تا عکسی از تولدش

 رو که در تاریخ خودش یعنی ۱۷ دی هست داشته باشم بعد از محرم ایشاله

 به طور مفصل برگزار میکنم

نوشته شده در پنجشنبه 17 دی1388ساعت 9:54 توسط مامان آرتین|

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

چند روز تعطیلی خوش گذشت خواهرم سهیلا به همراه دخترش سلما و پسرش سهند از ارومیه اومدن پیشمون

آرتین حسابی خودشوبراشون لوس می کرد پدر منو هم در آورد اصلا غذا نمی خورد چون دوروبرش شلوغ بود نمی خواست ثانیه ای رو از دست بده 

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

برنامه غذاخوردن و خوابش حسابی به هم ریخته بود مهمون داشتن خیلی خوبه به من خیلی خوش میگذره ولی آرتین حسابی سو استفاده می کنه

روز عاشورا هم نذری داشتیم وقتی آرتین بیمارستان بود من و امیر نذر کرده بودیم که اگه آرتین رو سالم خونه ببریم هر سال عاشورا زرشک پلو نذری بدیم

خلاصه چن روز امیر حسابی دوندگی داشت خیلی خسته شد ولی می دیدم که با جون و دل داره کار می کنه ازغذاخوری بردن پخش کردن و چن ساعتی مراسم پخش کردن طول کشیده بود 

عزیزم خیلی خوشحالم که آرتین بابایی مثل تو داره

۵ شنبه رفتیم بیرون با لیلا تا برای آرتینم یه جارو برقی بزرگتربخریم که خاله لیلا زحمت کشید و براش یه جارو برقی با یه اسباب بازیه دیگه خرید خوش به حال آرتین که خاله ای مثل لیلا داره

آرتین دوست داره بره قایم بشه و ما پیداش کنیم و یا برعکس

عاشق جارو برقیه خیلی دوس داره با سه چرخه اش بچرخه قبلا زیاد علاقه نشون نمی داد

کماکان عاشق لاک و رژلبه تموم لباساش لاکی شده

مامانا کمک لکه لاک با چی پاک می شه؟؟؟

آرتین در شیشه ای بوفه رو شکونده قسمت شیشه ای میزمون رو پرت کرد روی سرامیک و گوشه اش شکست من که نصف عمر شدم فکر کردم خدایی نکرده افتاد روی پاش

ارتین گلم همیشه سعی کن از لحظه هات بهترین استفاده رو ببری مامان. همیشه به کسایی که دوسشون داری ابراز عشق کن محبتت رو نشون بده زندگی خیلی کوتاهه فرصتها از دستمون گرفته می شه هیچ کس ازچن دقیقه بعدش خبر نداره پس فرصتها رو غنیمت بشمار برای خوب زندگی کردن برای دوست داشتن برای عاشق بودن برای خوب بودن

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

دوتا خبر بد شنیدم خیلی ناراحتم خیلی

شوهر دختر خاله ام که خلبانه مبتلا به سرطان معده شده و دکترا جوابش کردن از طرفی هم شوهر خاله امیر دیروز در پی سکته قلبی به بیمارستان وسی سی یو منتقل شد خیلی مرد نازنینیه 

براشون دعا کنید 

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

 رفته بودیم جاروبرقی بخریم جلوی مغازه درخت کریسمس گذاشته بودن ماهم از فرصت استفاده کردیم عکس انداختیم

 

چه بلاهایی که سر این سه چرخه اش نمی یاره

 

اینم کادوی خاله لیلا

قربونت بره مامان دلم برات ضعف می ره عزیزم

هر کدوم از لباساش که دگمه یا زیپ داشته باشه مدام بازشون می کنه

آرتین در روز عاشورا

 

 

این عکس رو دیشب انداختم داشتیم می رفتیم خونه خاله امیر بهشون سر بزنیم (همونی که شوهرش بیمارستان بستری شد) گیر داده بودبه جاروی معروفش خلاصه رفتنی جارو رو هم با خودمون بردیم

اینم هنرنمایی بنده( حلقه مرغ)

 

نوشته شده در چهارشنبه 9 دی1388ساعت 9:3 توسط مامان آرتین|

خیلی وقت بودکه اصلا حال و حوصله نوشتن نداشتم حتی عکس انداختن از آرتین که تقریبا کار هرروزم بود

به وبلاگ مینا که سر زدم و حادثه ای که برا همسرش اتفاق افتاده بود رو خوندم خیلی ناراحت شدم احساس می کردم غم عالم توی دلم نشسته چن روز هم کارم شده بود گریه من وقتی خبر فوت یه نفر رومی شنوم تا چن روز دچار بی انگیزگی می شم و همش با خودم می گم معلوم نیست تاساعتی بعدمن باشم یا نباشم اگه نباشم تکلیف آرتینم چی می شه خلاصه از اینفکرای بی سر وتهزیاد به سرم زده بود

الان حالم خوبه و با انرژی فراوان برگشتم

شب یلدا ما خونه خاله امیر مهمون بودیم لیلا اینا هم بودن من تصمیم نداشتم سفره یلدا آماده کنم ولی به خاطر آرتین و خواسته لیلا زود دست به کار شدیم و یه سفره مختصر و مفید یلدایی روبه راه کردیم

آرتین هم تا اونجایی که توان داشت شمع فوت کرد و بعد بی حال افتاد روی مبل

سفره یلدایی ما

آرتین گلم کنار سفره یلدا


آرتین در حال ماست خوردن خونه مادر شوهرم

یه جارو برقی و لباسشویی براش خریدیم عاشق جاروست از صبح تا شب با این جارو مشغول بود

برای من خیلی جالب بود ماشینا رو برحسب رنگ دسته بندی کرده

البته سفید و نقره ای رو توی یه دسته در نظر گرفته

همه ماشینا رو منهدم کرد چون شیر می خواد وقتی دلش شیر بخواد اعصابش خط خطی می شه

بالاخره در حال شیر خوردن

من می خواستم بهش شیر ندم تا بلکه ناهارش رو با اشتها بخوره زهی خیال باطل

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 2 دی1388ساعت 11:19 توسط مامان آرتین|

ناهید نوری

به نام خدایی که زن آفرید            حکیمانه امثال من آفرید

خدایی که اول تورا از لجن            وبعدا مرا از لجن آفرید

برای من انواع گیسو و موی         برای تو قدری چمن آفرید

مرا شکل طاووس کرد و تورا         شبیه بز و کرگدن آفرید

به نام خدایی که اعجاز کرد          مرا مثل آهو ختن آفرید

تورا روزاول به همراه  من             رها در بهشت عدن آفرید

ولی بعدا آمد و از روی لطف          مرا بی کس وبی وطن آفرید

خدایی که زیر سبیل شما            بلندگو به جای دهن آفرید

وزیر و وکیل ورئیس ات نمود          مرا خانه داری خفن آفرید

برای تو یک عالمه کیس خوب        شراره پری نسترن آفرید

برای من اما فقط یک نفر              برادپیت من را  حسن آفرید

برایم لباس عروسی کشید           و عمری مرا در کفن آفرید

به نام خدایی که سهم تورا           مساوی تر از سهم من آفرید

البته با عرض پوزش از تمامی آقایون و همسر گرامی

این شعر رو یکی از همکارام به من دادن من که خیلی خوشم اومد

اندر احوالات آرتین مموش

هفته قبل مابه همرا خواهرم لیلا رفتیم ارومیه روز رفتنمون مصادف بود با سالگرد عروسیمون رسیدیم ارومیه امیر رفت کیک خرید و توی راه که بودیم دختردائیم اینا زنگ زدنکه کجایین می یاین ارومیه ماهم گفتیم که تو راهیم و برا شب برنامه گذاشتیم خونه مامان اینا خلاصه شب اونا هم اومدن هر کاری می کردیم مردا برای کیک بریدن نمی یومدن و امیر رو هم نمی ذاشتن بیاد می گفتن ما برای بدبختی امیر نمی تونیم جشن بگیریم و کیک بخوریم امیر هم بدتر از اونا شده بود می گفت بدبختی مگه شیرینی خوردن داره خلاصه با هزار مکافات اومدن و کیک بریدیم و وحید و سیامک برا امیر فاتحه خوندن خلاصه به آرتین هم خیلی خوش گذشت  

شب هم مردا رو فرستادیم خونه رکسانا جون و کلی خوش گذروندیم بدون  مردا

بعد از دو روز اومدیم تبریز و دوباره روز از نو روزی از نو

تایم شیردهیمون هم که خیلی وقته تموم شده و صبح زود می یام سر کار

برنامه تولد آرتین کنسل شد به خاطر یه مشکلی که برا یکی از فامیلا پیش اومده و خودمم هم نمی تونم مرخصی سه روزه بگیرم خلاصه موند برای بعد از محرم

هرچیزی که بهش می دم می گه مهی (مرسی )

نانای رو نمی تونم خاموش کنم تا آهنگ شاد تموم می شه فقط می گه نانای نانای

به آی لاو یو می گه آی واوی وو

تلفن خونه وقتی زنگ می زنه اصلا گوشی رو به امیر نمی ده و همه جا دنبال من می گرده تا گوشی رو به من برسونه  بس که اون گوشی رو چسبیده به گوش من دیده

به خواهرم لیلا می گه لیی لا مامان

اونروز خودش رو کشت یه ذره بهش نوشابه دادم و اونم برد ریخت روی فرش رفتم بهش می گم مگه من بهت نگفتم چیزی رو فرش نمی ریزیم با تحکم گفت نه خیلی آروم زدم پشت دستش گفت مهی (مرسی )

شبا بابایی پیشش می خوابه تا باهم نخوابن خوابش نمی بره

۲۶ روز مونده به تولد آرتینم اگه برنامه جور شد یه تولد کوشولو براش می گیرم در حد چن نفره و از آتلیه براش وقت می گیرم تابعد از محرم جشن مفصل بگیرم و حسابی بترکونیم

دیشب خونه مادرشوهرم هرچن روز یه بار برادر شوهری یه کیک کوچولو می خره تا دل هستی شادتر بشه

 

برادرشوهرم مدام شمع روشن می کرد و آرتین به کسی مجال نمی داد تا فوت کنه

در حال برگشت از خونه مامان امیر

شبا که می یاییم خونه آرتین همش می خواد بغل بابایی بشینه و رانندگی کنه پسرم درکش زیاده وقتی خیابونا خلوته گیر می ده

من می خوام قورتت بدم عشقم

عمه قربون اون اشکات بره که موقع لباس پوشیدن چقدر گریه کردی

دوستای خوبم پریشب سوفله کدو بابنیه مرغ درستیدم عالی شده بود دستورش رو وبلاگ آشپزی می ذارم

 

نوشته شده در دوشنبه 16 آذر1388ساعت 11:45 توسط مامان آرتین|

این عکس ملکه زیبایی کودکانه توروخدا ببینید چقدر خوشگله این دختر

جمعه آرتینی رو بردیم سلمونی خیلی گریه کرد اصلا نمی ذاشت موهاش کوتاه بشه خیلی می ترسه نمی دونم باهاش چیکار کنم بعش موقعی که میخواستیم بیاییم با سرعت دوید طرف در و با صورت خورد به دستگیره شیشه ای در من که داشتم می مردم تا برش گردونم ببینم چی شده سکته کردم خوشبختانه به چشش چیزی نشده بود و بغل چشمش بود که ضربه دیده بود خیلی گریه کرد خیلی

بعدش اومدیم نشستیم توی ماشین نانای براش گذاشتیم و کمی حالش بهتر شد

آرایشگره موهاش رو بعد از اصلاح چسب مو زد و خیلی فشن درستش کرد همه تعریفش کرن بلافاصله بعدش اینجوری شد

اینجا کلاه گذاشتیم سرش موهاش خراب شده

قربون اون چشای خوشگلت برم که بارونی شده بودن

ردپایی که به جا گذاشت توی صورتش

بابای هستی براش کیک تولد خریده بود چون هستی عاشقه شیرینیه برخلاف آرتین ماهم از فرصت استفاده کردیم براشون تولد گرفتیم فکر کنم اون شمع رو هزار بار خاموش کردن

اینجا هم خونه خاله ساناز (مامان سلین جونم ) هستیم تولد ساناز بود به خود ساناز مجال نمی داد شمع فوت کنه

 

سلین خوشگله و یه  آرتین دیگه 

اتاق سلین رو حسابی به هم زدن بچه ها

خاله بازی آرتین توی چادر

 آرتین گلم دایره لغاتش خیلی بیشتر شده تقریبا هر چی می گیم تکرار می کنه

وقتی اسمش رو صدا می کنیم باصدای بلند می گه بلییییییییییییی 

هر حرفی بهش می گم یا ازش چیزی میخوام آخرش می گه باسه

به برنامه تلوزیونی می گه برناما

وقتی خودش رو لوس می کنه به من می گه مامانینا یا هم می گه مامانه مامان یا بابایه بابا

خلاصه خیلی شیرین شده

وقتی تلفن زنگ می زنه باید آرتین گوشی رو برداره و ایو بگه

بهترین دورانشونه حیف که نصف روز رو سرکارم و خیلی از فرصتهای با هم بودن رو از دست می دم

نوشته شده در یکشنبه 8 آذر1388ساعت 11:29 توسط مامان آرتین|

۵ شنبه خاله ساناز و سلین جون و عمو احسان خونه ما بودن برا احسان یه جشن کوشولو گرفتیم با تاخیر البته ساناز خودش زحمت کیکش رو کشیده بود منم یدونه کیک یخچالی درستیدم

خوش گذشت آرتین و سلین هم خوش گذروندن گهگداری به اسباب بازیای هم چشم می دوختن ولی کلا خوب بودن

وقتی امیر با فندک شمعا رو روشن کرد یادش رفت فندک موند روی میز آرتین هم برداشته و به طرف شیکمش روشنش کرده بود یه لحظه فقط صدای آرتینی رو شنیدم که آروم آیییییییی گفت رفتمدیدم بلوزش سوخته زیر پوشش قهوه ای شده شیکمش هم قرمز شده خلاصه به خیر گذشت خدا  به من رحم کرد 

روم به دیوار  این توالت فرنگیه آرتینه که از وقتی خریدیمش به عنوان صندلی استفاده کرده

سلین رو روی صندلی اینور اونور می کشید

قربونت برم من با این مهمون نوازیت

قبل از احسان سلین و آرتیندور کیک جمع شدن آرتین وقتی جایی کیک می بینه فکر می کنه باز تولد خودشه

عمو احسان تولدت مبارک

این دسر بود که خیلی با عجله درستش کردم و رنگاش با هم همخونی نداشتن البته من پودینگ حاضری خریدم روش شکل آلبالو بود منم فکر کردم صورتی می شه نگو شکلاتی با اسانس آلبالو بوده

اینم کیک یخچالی

 

 

نوشته شده در شنبه 30 آبان1388ساعت 13:38 توسط مامان آرتین|

 دیروز از سر کار رسیدم خونه دیم آرتین رژ لب لیلا رو برداشته و به لباش زده از دستش گرفتم شاکی شده و رژ لب رو می خواد

عاشق وسایل آرایش شده تکلیف من با این وروجک چیه

اینجا خونه افسون هستین همون خواهرم که زایمان کرده رفته پفک برداشته می خوره تا منو دیده لبش رو گاز گرفته چون می دونه نمی ذارمش

عشق به جارو همچنان ادامه داره البته تقویت هم شده خونه دختر دائیم رکسانا جون رفتیم و دسته جارو شارژی رو کش رفته

خونه خاله افسون باز مشغول جارو کشیدن

رفته زیر میز ببین کجاها رو بررسی می کنه

عاشق این قرقره ها شده همه رونخ می کنه 

عموش قناری ومرغ عشق خریده هستی اصلا دوسشون نداره ولی آرتین غش و ضعف می کرد بعضی وقتا هم آنچنان محگم می کوبید روی قفسا که من می گفتم بیچا ره ها الان سکته کردن 

چادر واژگون شده تنوع هم لازمه دیگه

 این عکسا رو برا کارت تولدش می نداختم پدرم رو در آورد اصلا همکاری نکرد آخه تقصیر من بود بچه خواب آلو روگیر انداختم

عاشقتم چی کار کنم من

 

اینا رو وبلاگ آشپزیم گذاشتم www.ferichef.blogfa.com

دیشب مونده بودم شام چی درست کنم موس مرغ درستیدم عالی شده بود حتما تولد آرتینی هم می درستم البته نه ای شکلی با ارتفاع کم

واقعا طعمش محشره

خوراک کنگر

 

نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388ساعت 10:41 توسط مامان آرتین|



كد قالب جدید قالب زمستانی آدم برفی